۱. امروز هرکی هر چه قدر دلش خواست گریه کرد!
بچه های مدرسه، دوستام...
هر کدوم به یه بهانه ای...
من ولی فقط مث احمقا اشکامو خوردم
و سعی کردم آرومشون کنم!
۲. حالم از ونک دم غروب به هم میخوره!
۳. درست وقتی داشتم سعی می کردم آرومتر باشم؛
به شب نزدیکی که دارم توش راه میرم فکر کنم،
و داشتم سعی می کردم کندتر قدم بردارم،
یه گربه از روی درخت پرید جلوی پام!
حتی حوصله ترسیدن هم نداشتم!
۱. می خوام تغییر کاربری بگیرم واسه جالیز!
از دست نوشته به خود نویس!
اینم اولین خودنویسمه!
۲. (این کپی- پیسته از کامنت دونی پست موج کال. چون لازمه باشه!)
نبودم یه چند روزی. خیلی غیر منتظره پیش اومد رفتم مشهد.
با بچه های مدرسه م.
برخلاف همیشه که با دوستای خودم بودم و با هم سن های خودم،
و فقط شهد بود توی سفر،اینبار که به عنوان یه بزرگتر با شاگردام بودم،
چنان شهد توام با شهودی گرفتم از خلوص نگاه بچه ها،
که فکر می کنم تا ابد این سفر، و لحظه هاش رهام نمیکنه!
کی میگه طواف حرم، به اشاره چشم نمیشه.
کعبه رو توی حجاز خیلی از چشم ها میشه دید و قامت بست روبروی اضلاعش.
۳. یه نمایشگاه کتاب دلچسب رفتم با یه رفیق همراه.
شهدش این بود که با دکتر پویان – موسس خانه زیست شناسی-
هم کلام شدم چند دقیقه ای رو،
و شهودش چند تا تک جمله ای که گفتم و نگفتم با سید مهدی شجاعی،
و جوابی که گرفتم و نگرفتم توی اطمینان نگاهش!
۴. این یکی شهودش لذت لحظه های عاشقی رو لمس کردن بود
و شهدش وصف این لحظه ها از زبون یه تازه از حرم برگشته...
۵. یه سفر یه روزه داغون هم رفتم با بچه های مدرسه م!
بیچاره مون کردن از شدت لوسی!
مرفه بی درد که میگن همین بود واقعا!
۶. از این به بعد نوع نوشته های اینجا فرق می کنه،
جنسش اما شاید نه!
کلا چه جوریاس؟!
مدادم لال شده است!
واژه ها بغض کرده اند!
هرچه تلاش می کنم
رفتنت را نمی سرایند!
آغشته شده است به خواب های پرتقالی.
هر روز صبح که بیدار می شود
چشم هایش نارنجی است
و دست هایش بوی بهارنارنج می دهد.
انگار در فاصله دست و چشمش
پرتقال های خوابش رسیده اند!
.
.
.
راستی وقتی چشم کسی نارنجی است،
نگاهش از ترشی پرتقال نمی سوزد!؟
حرف زدن یادم رفته انگار....هیاهو از خاطرم رفته انگار...انگار ساکت شدم و آروم...یه حس مبهم و غریب دارم انگار...یه چیزی شبیه .... انگار!!!!
انگار خوابم و خواب میبینم...
انگار بیدارم و رویا می بینم...
انگار شب است اما من روز میبینم...
انگار من نیستم این تن و همه را تو میبینم...
سلام!
نمیدونم فرصت میشه اسم تک تک شماها رو ردیف کنم یا نه؟
نمیدونم مجال هست که از خوبی و مهربونی همه تون بگم یا نه؟
نمیدونم رفتنم را بازگشتی هست یا نه؟
نمیدونم حلالم میکنید یا نه؟
اما خوب می دانم که دوستتون دارم ....که دلهای تک تک تون را با خودم همراه خواهم برد...
می دونم
مترسک
رو دعا خواهم کرد
...
میدونم اسم خواهم برد...
فرشته را
... مهدی را
... فاطیمارا
... نابینا را
... احمد را
... سپید را
... میلاد را
... فاطمه سارا را
... الهه را
...
مروارید را
...عطیه را
...بینا را
...لیلی را
...آنت را
... ستاره ی سهیل را
...ندا را
...هدی را
...ندی را
....سپید ه رنجی را
...ملیکارا
...سارای بودای طلایی را
...مریم اذریان را
...مریم باغ سیب را
...مریم گل همیشه عاشق را
...دانیال را
...
گلک را....![]()
![]()
![]()
و خیلی های دیگه را که همین جا شناختمشان...همین جا دوستشان داشتم و همیشه درخاطرم خواهند ماند....
نمیدانم مدینه چند قدم است و دراین چند قدم چقدر از جغرافیای جهان را ریخته اند به یکبار ...اما به حرمت تموم شب و روزهای عاشقانه ی مدینه ازخدایمان می خواهم که به تمامی آرزوهای قشنگتان برسید ونیز از شما می خواهم که بدی های مرا به بزرگی روح خودتان ببخشید که بزرگان توانایی بخشش دارند به سبب بزرگی روحشان...
دوستون دارم![]()
![]()
....
قربون همه تون
...![]()
![]()
![]()
تو شب و روزهای سپید مکه بیادتونم..شک نکنید...
التماس دعا....
یا علی![]()
خدانگهدار![]()
![]()
امضا:
سنگ صبور روزهای دور این حوالی
غریبه آشنای همیشگی جالیز
عاطفه
۳۱ فروردین ماه ۱۳۸۷
![]()


