تبليغاتX
مترسک آبپاش به دست

 

تمام قلب هايي را كه جمع مي كرد، در يك سبد مي گذاشت.

ديروز اتاقش را مرتب كرده بود.

اين را وقتي فهميدم كه قلب خودم را ميان زباله هاي زير پنجره اش پيدا كردم!

 

 

*عنوان برگرفته از:

 

 نه، من دلقك نيستم.

اگر چلچله ها پيشاهنگان بهارند،

 دلقك ها نيز پيام آور آزادي اند؛

 بايد دلقك بود!

(تورج رهنما)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 17:31; توسط  گلک 


 

 

نشسته ام روی نیمکت نم دار پارک.

از روبرو می آید. سلام می کند.

پاسخش را می دهم.

ـ راستش ..... من... یه فرشته م!

نگاهش می کنم.

محتاط تر ادامه می دهد: خب ... برای ماموریت اومدم زمین!

باز هم پاسخم نگاه است. این بار خیره تر.

ـ فهرست ها رو که بررسی کردیم، دیدیم جهنم داره پر میشه دیگه. اما بهشت هنوز خیلی جا داره!

کم کم خنده ام می گیرد.

 رد کمرنگ لبخند را که روی لبم می بیند، مقدمه چینی را کنار می گذارد:

_ ميشه اين تعهد نامه رو امضا كنين. آخه شما جزو كسايي هستين كه شرايطش رو دارن.

 

تعجب مي كنم.

 

_ خب... تعهد مي دين كه به بهشت برين. يعني شايستگي بهشت رفتن رو كسب كنين.

 

بلند بلند مي خندم : خودتي ! ......ولي عيب نداره ....خنديديم.

 

صورتش گرفته مي شود. هنوز دارم  به شدت مي خندم.

 

_ خيلي باحالي! فكرش از كجا به ذهنت رسيد؟!

 

بي حرف بلند مي شود و برمي گردد از راهي كه آمده.

 

برق بالهايش ،لحظه اي چشم هايم را كور مي كند!.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 18:14; توسط  گلک 


 

تمام ساعت هایی که کوکشان نکرده ای با هم به صدا در می آیند.

در نا کجاآباد جغرافیای ذهنت هم نمی گنجد:

زمان مرگت فرا رسیده است!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 17:24; توسط  گلک 


 

امروز که هزار و یک کار دارم

شاید فردا  شاید هم پس فردا

فرصت کردم عاشقت شوم!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 13:6; توسط  گلک