تبليغاتX
مترسک آبپاش به دست

 

هبوط اما از زمين . وعجيب تر انكه به سمت آسمان!

بهانه نماندنت منطقي است.

وارونه مهر كرده اند سرنوشت سرگردانيت را!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 23:23; توسط  گلک 


 

شكلات فندقي با فندق هاي تلخ!

 

كسي مي داند دريا از كدام طرف است؟!

اشك هايم از سرگرداني خسته شده اند!

 

 

 

شكلات شيري!

 

طناب انداختي برايم.

دستم را هم دراز كردم كه بگيرمش.

نمي دانم چرا يك لحظه زود، طناب را كشيدي!

فرقي نمي كند كه خطاي ديد بود يا شيطنت!

يا حتي عمد!

به هر حال نتيجه اش يك چيز بود:

من غرق شدم!

 

 

 

شكلات با اسانس نعنا!

 

اشك هاي سرگردانم را به تو بخشيدم.

رسم رودخانه شدن را نمي دانستي كه به دريا نرسيديم!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 15:24; توسط  گلک 


 

 

رفت دكتر. گفت تنهام.

دكتر گفت: سعي كن با آدماي اطرافت دوست بشي.

از اون روز به بعد، صبح ها كه از خواب بلند ميشد داد مي زد:

سلام همه هيچ كساي دنيا!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 20:13; توسط  گلک 


 

سوراخ شده بودي!

چكه چكه هاي آسمان كه بر سرم مي ريخت. اشك مي ريختم.

فكر مي كردم كه ديگر از دستت داده ام.

فكر مي كردم كه عاشق آسمان شده اي و اين ها مقدمه چيني است براي رفتن....

امروز اما؛ .....

 

 

            

 

 

فهميدم كه در تمام اين مدت مي خواستي آبي آسمانت را با من شريك شوي!

 

 

 

+++++++++++++++++++++

 

پس نوشت:

 

 

لطفا همه اونايي كه چتراي پوسيده شون رو اندختن دور، برن برشون دارن. شايد اونام مي خواستن آسمون رو با شما شريك شن خب!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 15:55; توسط  گلک 


 

گانه ي سوم:

 

چراغ را من روشن گذاشتم؟!

من؟!

لعنتي!

فكر نمي كردم راه برگشت را پيدا كني!

 

 

"""""""""""""""""""""""""""""""

 

پس نوشت:

 

گانه ي سه و نيم! :

به ستاره ماندنم اميد نداشته باش. اتفاقي چشمك زدم!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:45; توسط  گلک 


 

گانه ی دوم:

 

 

از خواب كه پريدم همه واژه هاي جهان در مغزم سوت ميزدند!

 

........ شنا نمي كردي، شناور بودي. آب گويا توان در بر گرفتن حجم عظيم قلبت را نداشت. موجي نبود. نمي دانم چرا به آسمان پرت شدي. بي دليل شايد. پرواز نمي كردي. بالي نديدم در آن وسعت آبي. معلق مانده بودي ميان ابرها. ابري را كه لمس كردي، بي تامل باران شد. و باريد بر همان آبي كه تو در آن شناور بودي. و نبودي تا خيس شدن خط جلبك مانندي را كه حجم تنت را نشان ميداد ببيني. اما انگار بودي. خط جلبكي پر شد ناگهان. نمي دانم از خودت، يا سايه ات، يا از آب باراني كه بارانده بودي بر آن!.......

 

از خواب كه پريدم همه واژه هاي جهان در مغزم سوت مي زدند. به جز يك واژه، "تو" !

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 13:12; توسط  گلک 


 

گانه ی اول(!) :

 

مسموم شده ام. حالت تهوع دارم و سرگيجه.

آزمايش هم دادم، جواب + بود.

نوعي انگل.گفت شناخته شده نيست.

خواستم ببينمش.

تصويرش را كه نشانم داد؛ ديدم تويي!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 22:17; توسط  گلک 


 

براي مليكا ؛

 به خاطر روزي كه او، بودنش را به ما بخشيد:              

 

 

 

 

 

دل من دير زماني ست كه مي پندارد:

دوستي نيز گلي ست

مثل نيلوفر ناز،

ساقه ترد و ظريفي دارد.

بي گمان سنگدل است آن كه روا مي دارد،

 جان اين ساقه نازك را

دانسته

 بيازارد.

 

*

 

در زميني كه ضمير من و توست،

از نخستين ديدار،

هر سخن،هر رفتار،

دانه هايي ست كه مي افشانيم

برگ و باري ست كه مي رويانيم

آب و خوشيد و نسيمش مهر است.

گر بدان گونه كه بايست به بار آيد،

زندگي را به دل انگيزترين چهره بيارايد.

آنچنان با تو در آميزد اين روح لطيف،

 كه تمناي وجودت همه او باشد و بس.

 بي نيازت سازد، از همه چيز و همه كس.

 

*

 

زندگي گرمي دل هاي به هم پيوسته ست.

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست.

 

*

 

با نگاهي كه در آن شوق برآرد فرياد

با سلامي كه در آن نور ببارد لبخند

دست يكديگر را بفشاريم به مهر

جام دل هام را

مالامال از ياري، غمخواري

بسپاريم به هم

بسراييم به آواز بلند:

شادي روي تو

اي ديده به ديدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه،

عطر افشان

گلباران باد.

 

/فريدون مشيري/

 

======================

پس نوشت:

فقط برای ملیکا!

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 18:5; توسط  گلک 


 

این تخته سنگ قبلا هم اینجا بود؟!

باور کنم که قلب توست؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 20:40; توسط  گلک