زیر آوار مانده ام.
پیدایم نمی کنند.
فریاد می زنم...........
نمی شنوند.
صدای پاهایشان دور می شود.
هزار باره فریاد می زنم.
گریه ام می گیرد.
گفته بودم تحمل این حجم دلتنگی را ندارم!
برای تو که تب داری لحظه هایم را تاب می بخشی:
1. مراعات می کنم بی نظیریت را ، ایهام آمیز ترین اتهام من !
2. رها شده ام در اسارت بی پایانی ات. پایانم رهایی از این اسارت است.
3.حلقه اشک در چشمانت، طناب دار را حلقه می کند بر گردن هستی ام.
4.تب ندارم. بی وزنی ام را ببخش، تک بهانه هذیان گویی هایم.
================
پ.ن: چرا این طوری نگاه می کنی؟!
گفتم که تب ندارم!
سايه هاي نبودنت قد كشيده اند
به درازاي آشفتگي هاي دلم.
سرم را كه بر شانه ات گذاشتم،
فهميدم خيالي!
قصه قشنگي بود با تو بودنم.
فقط ....
آخر اين قصه هم به خانه ام نرسيدم!
چراغ مطالعه را روشن مي كنم.
مي خوانمت:
عشق!
ورق مي زنم:
عشق!
به فصل بعد مي رسم:
عشق!
چراغ مطالعه مي سوزد!
از حفظ مي خوانمت:
عشق!
فنجان را روي نعلبكي برمي گردانم.
قطره هاي من ، سر مي خورند روي ديواره هاي فنجان.
سرگيجه مي گيرم.دنيا وارونه مي شود.
فنجان را برميدارم. دنيا مي ايستد.
نشانش مي دهم.
نگاه مي كند. خيره و سرد.
نگاهش روي صورتم بر ميگردد. اين بار متعجب.
فنجان خالي را به طرفم مي گيرد:
تو كه نيستي!
تبخير مي شوم در اين تابش سوزان!
بيهوده فكر مي كردم كه چشم هايت
مي توانند سايه بان دلم باشد!
واهه خاك مي شود.
توفان فرو مي نشيند.
خورشيد دوباره هويدا مي شود.
عابر، به تعجب سري تكان مي دهد
و به دنبال واهه به سمت ديگري مي رود.
خشكي نمي بينم.
تا كي ميتوان با روياي يك قايق
در تلاطم دريا زنده ماند؟!
بغض هايم را پنبه پيچ كرده ام كه نشكند.
مي دانم اشك هايم زير پا له خواهند شد!
امروز يك آغاز است يا يك پايان.
فرقي نمي كند.
مهم اين است كه هميشه تا "ابد" فاصله اي هست.
ابد براي من شايد پاره شدن لباسم باشد.
براي تو يك نمره تك.
براي او سوختن يك شمع يا يك پروانه!
براي خواهر كوچكم،
ابد قطعا خراب شدن عروسك محبوبش است.
اسمش را گذاشته "سيندرلا" !
نمي دانم چرا!
براي پسر كوچك همسايه،
ابد وقتي است كه در كوچه، گل كوچك بازي مي كند،
و ناگهان يك ماشين بي ادب توپش را له مي كند!
خودش گفت.
خيلي شيرين است!
از بهترين دوستم هم پرسيدم.
گفتم ابد براي تو چيست؟
فكر كرد. گفت: نمي دانم شايد....
شايد اصلا ابد وجود نداشته باشد!
هيچ كدام از اين ها مهم نيست.
مهم نيست كه امروز آغاز است يا پايان.
مهم اين است كه هميشه _ از امروز تا ابد _ فاصله اي هست ،
ميان ما و "ابد" شخصي مان!
------------------------------
پس نوشت:
امرزو يه عالمه گشتم تا اينو از توي دفتر خاطرات سال هشتاد و چهارم پيدا كردم! نمي دونم چرا ! دوست داشتم خب!
يه سري اتفاق افتاد واسم از ساعت 3 بعدازظهر دوشنبه تا 3 نصف شب ديشب! و منو رسوند به يه ابد شخصي. به ابد آرامش!
نمي دوني چه لذتي داره رسيدن به يه ابد! اونم از نوع آرامشش!


