کاشی کاری ذهنم
رنگین کمان آرزوهایم است.
جای یک کاشی خالی بود،
می چسبانمش.
رنگین کمان تا اوج آسمان بالا می رود!
افق ها را به هم می دوزم.
رشته ای آبی می شوند دردستانم.
پرچم را به آن می آویزم.
وقتی به اهتزاز درآید همه می توانند بخوانندش.
رویش نوشته ام:
وقتی زنبوری نیشت زد، نفرینش نکن.
به گل های باغچه ات بیشتر برس!
*****************
پس نوشت:
1.قابل توجه خودم و همه اهالی جالیز!
2. فاطمه سارا ویژه بخونه(این باشه فعلا. بقیه ش رو می گم حالا!)
3. دانیال هم!
به تو که میرسم
واژه هایم تمام می شوند
چرا که تو خود واژه ی مهری....
ببخشید من می گم خود خانوم گلک یه چیزی در اسرع وقت بذارن جای این چرندی که الان اومد توی ذهنم....شما به پارتی تون ادامه بدید تا صاحب خونه خودش بیاد!!!
عاطفه
آرامشم را سوراخ سوراخ کرد،
دارکوب یادت!
کلاغ ها همیشه مجرمند.
و جغدها.
حتی قناری ها!
انگار دادگاه آسمان
فقط پروانه ها را تبرئه کرده است!
آستین هایش را بالا زد
و سطل سطل آب حوض را به باغچه ها بخشید.
من را توی سطل ندید.
روی خاک افتادم و مردم!
مردنم را ولی دید!
بعد از آن؛
همیشه مرا در تنگ کوچکی کنار پنجره نگه می دارد!
تاریک تر که می شود،
بیشتر می بینی ام.
شاید چون مردمک چشم هایت
بزرگتر می شود!
من: واقعا احساسش چیست؟ خوشحال؟ یا ناراحت؟
نکند سردش باشد!
او: باید خوب باشم یا بد؟! فرصت فکر کردن نیست.
خاکستری از همه بهتر است!
کرکس(منتظر یا رهگذرش فرقی نمی کند!) :
هرچند به خوش طعم بودنش اطمینان ندارم
ولی ارزش امتحان کردن را دارد!
دوباره من: یادم باشد سفارش کنم تیربارانم کنند!
به دار آویخته شدن فرصتی برای خونریزی نمی گذارد!
می ترسم مردنم را باور نکنم!
--------------------------------
پ.ن : برداشت سیاسی ممنوع.
بعد از پس نوشت:
1.دلم برای اعدام تنگ شده بود!
2.لطفا نترسید. هیچ خطری شما را تهدید نمی کند!
خاطره شدی.
قابت کردم و به دیوار آویختمت.
به عمد میخ کوچکی انتخاب کردم.
با اولین پس لرزه به زمین افتادی.
شکسته های قاب را آسوده دور می ریزم.
تقصیر من نبود که هزار تکه شدی!
فانوس حقیقت می شکند.
جنجالی برپا می شود.
سطل آب را بر شعله ها می ریزند.
همه چیز خاموش می شود،
جز من که تا هنوز می سوزم!
رنگ ها را می آمیزم،
سیاه
سرخ،
سبز،
سفید...
قلم مو را رها می کنم روی بوم.
پرواز می کند.
خیره می شوم به آزادیش.
طرح تپه ای می زند رو به افق تعلق.
و چوپانی بدون نی؛
در پی رمه های گاه و بی گاه خیال!
و کلاغی رها از اسارت رنگ
که آواز قناری ها را زمزمه می کند!
لبخند می زنم
به سادگی قلم مو!
بیا!
این تکه قلبم مال تو!
عاشقت نشده ام.
ولی تپیدن یک تکه قلب در سینه ات،
بهتر از سکون کاه هایی ست که به جای قلبت نشسته اند!
بی چراغ به جاده میزنم.
هوا تاریک می شود؛
گم نمی شوم اما!
سایه ای کمی جلوتر،
فانوس روشنش را بالا می گیرد.
به دنبالش می روم
.....
صبح که می شود،
روحم فانوسش را خاموش می کند!


