شرایط نا پایدار است.
هوای لبریز ازابهام،
امکان ریزش
اشک های ناخواسته را
بالا برده است.
تا اطلاع ثانوی
از اقامت در کنار چشم هایم
خودداری کنید.
برای در امان ماندن از طغیان!
بیهوده تلاش می کنم واژه ای بیابم برای سرودنت!
واژه تویی.
شعر نگاه توست.
سرودن آوای نفس های تو.
گاهی حتی من هم تو می شوم.
گاه ای
نزدیک به همیشه!
دیروز متولد شده بود.
خوشحال بود!
یک شب دور ماندن از دسترس موج،
شانس بزرگی است!
داشت از طلوع خورشید لذت می برد
که دست موج،
رشته افکارش را گسیخت!
دیدن حتی یک طلوع هم
گاهی،
شانس دور از تصوری ست!
فریاد می زند: گم شو!
قلم را پرت می کند روی میز
و با کتاب قطوری دور اتاق دنبالت می دود.
خسته که می شود پنجره را باز می کند.
دردمندانه التماس می کند:
برو دیگه!
شانس می آورد که می روی!
فکر های مزاحم
به این راحتی
دست از سر سوژه بر نمی دارند!
کفش هایش را پوشید.
به سمت مقصدی نامعلوم.
به اولین دوراهی که رسید،
کفش ها را درآورد،
اول یکی از راه ها گذاشت شان
و خودش از راه دیگر رفت!
داغی مهرم را
به سردی نگاهت می بخشم.
چشمهایت
از اردیبهشت پر می شود!
اشک هایم خیس تر شده اند
از وقتی باور کرده ام که
ماهی ها هم تشنه می شوند.
سوراخ های سبد،
بهانه خوبی نیستند
برای رد خواهش تر آب!


