اول:
بوی گند عطر آلمانیت حالم را به هم می زند!
قهوه ات را با صدا می خوری!
سیگار روشن می کنی.
سعی می کنم فقط به آب پرتقالم فکر کنم!
روزنامه ات را باز می کنی.
نگاهم را از صورتت می گیرم.
آب پرتقال.....!
اولین کلمه را که می گویی،
یا می خواهی بگویی،
می دوم به طرف دستشویی!
عطر آلمانی
قهوه
دود سیگار
روزنامه
و اولین کلمه.
همه را بالا می آورم!
بر می گردم.
آب پرتقالم را خورده ای!
سیگارت را از میان انگشت هایت برمی دارم.
سرفه ام می گیرد.
لعنت به تو!
چرا آب پرتقالم را خوردی!
0000000000000000000000
آخر:
خسته شده ام
از بودن "تو"
در شعر هایم!
می دانی که....
بدون شعر نمی توانم.
پس لطفا
"تو"
بمیر!
یک قطره را اسیر لیوان کرده است!
می گوید: اضلاع تویی و خطوط او.
تعجب می کنم :
مگر خطوط اضلاع را نمی سازند؟!
ضمنا؛
"او" کیست؟!
لیوان را روی میز می کوبد:
فال آب به درد تو نمی خورد!
و می رود،
با عصبانیت!
می مانم که:
راهرو شلوغ است.
همه به صف ایستاده اند
با جارویی در دستشان.
گفته است جاروی شخصی بیاورند؛
که غبار دل دیگران،
آلوده شان نکند!
--------------------------
پ.ن: شرمنده
به خاطر
ورود کمی اندیشه میکروبیولوژیستی!
جدول کلمات متقاطعی پیدا کرده ام،
از میان کاغذهای باطله:
چهارخانه های کوچک را می شمارم.
خانه های سیاه را از آن کم می کنم.
می ماند صد و بیست خانه.
می شود شصت بار تو را در آن صدا کرد!
*******
پ.ن: سکوت این چند روز هم.... .


