هیزم ها را قبلا شکسته ام.
روی تنه درختی می نشینم
و تکه تکه
در آتش می اندازمشان.
بوی سوختگی چیزی به غیر از چوب
نزدیک تر می کشاندم.
چیز شبیه مغزی پوسیده
در آتش می سوزد
...
می گویند مرده ام!
تکه ای از لباسم را نیمه سوخته
کنار خاکسترها پیدا کرده اند!
اما می گویند
آتش بوی کرم سوخته می داده است!
--------------
پس نوشت: دلیلی نداره همه رنگها
هم خونه باشن،توی یه جعبه مداد رنگی!
اشک می نویسم برایت
تمبر نمی خواهد.
می بندمش به پای سنجاقکی
و راهی اش می کنم.
سراغش را می گیرم.
می گویی نیامد!
پیگیر می شوم.
قورباغه ای خورده بودش!
ماهی به تورم نمی خورد!
فقط چند ستاره گرفته ام!
یا تورم ماهیگیری بلد نیست
یا کویر جای مناسبی نیست برایش!
کوچ سوم:
کوه می نوردد مرا
و زیر پاهای من پایین می رود!
قله اش را که به خستگی ام نشان می دهم
از پا می افتد.
می نشینم.
نگاهم همه ابهت زیبای ارتفاع را رها می کند
و حلقه می شود به دور کوچکی گلی
که تنها یک لحظه تا کفشم فاصله دارد!
تمام
.
مکث دوم:
خیره شده ام به تکه یخی
که در لیوان شربتم شناور است.
تعجب می کنم!
به قیمت نابودیش
خنکی را به مایع چسبنده داخل لیوان می دهد!



