فریاد می زند: گم شو!
قلم را پرت می کند روی میز
و با کتاب قطوری دور اتاق دنبالت می دود.
خسته که می شود پنجره را باز می کند.
دردمندانه التماس می کند:
برو دیگه!
شانس می آورد که می روی!
فکر های مزاحم
به این راحتی
دست از سر سوژه بر نمی دارند!
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 21:38; توسط گلک
|

