5 شنبه :
1) نمي دونم اين بي طاقتي ذهنم در مقابل هجوم جمله هاس كه وادارم مي كنه به نوشتن ، يا ديدن اين جاليز هاي پر از خيار و خربزه كنار جاده! اين قدر بي مقدمه راهي شدم كه هيچ قلم و كاغذي با خودم نياوردم. خودكاري كه دستمه رو قرض گرفتم از يكي از همسفرام، و كاغذم هم حاشيه روزنامه ايه كه آوردمش واسه پر كردن يكنواختي جاده. ....... _ ميگم همين طوري كه بي مقدمه كارت سبز بهمون دادي بيايم پابوست، بي مقدمه ديپورتمون نكني! _
2)هنوز تو جاده م و ساعت هاست كه خيره موندم به تقابل خاكي خاك و آسموني آسمون. فقط گاهي تملق يه كوه واسه انحنا بخشيدن به افق، پارازيت ميندازه توي ژرفاي اين بيكراني. ياد " خيلي دور، خيلي نزديك " ميفتم و پلان هاي پشت سر هم سكانس سرگردوني دكتر توي كوير. اينجا اگه يه قدم هم اشتباه برداري، زود طعم پوچي رو حس ميكني و مي بيني كه برگشتي سر جاي اولت! (حتي دوربينم رو هم جا گذاشتم. واسه همين سعي مي كنم كمتر بيرون رو نگاه كنم، تا كمتر افسوس از دست رفتن سوژه ها رو بخورم! )
3) تگرگ چند لحظه پيش، كه چند ثانيه هم بيشتر طول نكشيد، رشته افكارم رو پاره كرد. دلم مي خواست سرم رو بگيرم بيرون ، بلكه شسته بشم زير بارون رحمت خدا و پاك بيام خونه ت! تا بيام فكر كنم تموم شد! گاهي فقط يه چشم به هم زدن فرصت داريم واسه پاك شدن..... كه معمولا راحت از دستش مي ديم.
4)رسيدم بالاخره به حرمت و مراسم احياي شب نوزدهم. درسته يه كم دير شد، ولي بالاخره تونستم قاطي اين همه عاشقي كه خوبن و حتما دوسشون داري خودم رو جا بزنم! نشد بيام از نزديك بهت سلام كنم. خيلي شلوغ بود آخه دور و برت. باشه واسه فردا.
جمعه:
5)مفاتيحم رو بستم ديگه. فكر كنم خسته شد اينقدر من زيرو روش كردم! توي همه لحظه ها دنبال يه اتفاقم، يه نشونه. بي حكمت كه نبوده يه دفعه خواستي بيام اينجا. مي ترسم اون دليل توي يكي از اين لحظه هايي باشه كه من بي توجهم. چند ساعتيه كه اينجام... همسفرام داشتن واسه نماز ظهر ميومدن منم باز خودم رو قاطي كردم! جدا شديم از هم نمي دونم كجان. من ولي توي اين مدت نشسته بوم همين جا جلوي ضريحت و .....دنبال اون نشونه همه ثانيه ها رو زير ذره بين برسي مي كردم! ديگه بايد برم. فعلا. براي نماز مغرب برمي گردم.
6)سلام. اومدم دوباره. بيام تو؟ توي صف نماز كه بودم، .....دوباره دنبال نشونه.....داشتم نگاه مي كردم آدماي اطرافم رو. يكي داشت از گنبدت فيلم برداري مي كرد با موبايلش، يكي داشت به زبون تركي باهات حرف مي زد، يكي همين جوري زل زده بود به گنبدت و خيره به پرچم سياه بالاي گنبد نگاه مي كرد، چند نفر راجع به آشپزي با هم حرف ميزدن، بين چند نفر هم بحث بود سر موندن يا رفتن! منم كه.....هنوز دنبال نشونه!
شنبه:
7)مي خواستيم نصف شب بيايم ، ولي خواب مونديم. واسه نماز صبح اومديم. خلوت بود خيلي. دستم كه رسيد به ضريحت، اسم چند تا مريض رو كه سفارش كرده بودن بردم فقط. گفتم بهت كه بقيه ش رو ميام اين طرف ميگم. الان اومدم دوباره روبروي ضريحت نشستم. اسم همه بچه ها رو يكي يكي گفتم. نمي دونستم چي مي خوان كه. گفتم هر چي مي خوان بهشون بده، و كمكشون كن كه كم نيارن هيچ وقت. نه اينجا، نه اون طرف خط. دوباره مفاتيح كم آورده. ترديد انگشتام، تاب نمياره التهاب تسبيح رو . ميذارمش توي جيبم.مي خوام همين طوري باهات حرف بزنم. با ادب ، ولي بدون آداب! قبوله؟
8)نماز ظهر تموم شده بود ديگه. تقريبا همه رفته بودن. همين طوري نشسته بودم توي صحن ، كه برق معجزه ت گرفت منو. يه دختر جوون رو ديدم كه چند تا خادم دورش بودن و داشتن مي بردنش. بعد هم كه جمعيت مردم تقريبا از روم رد شد! بلند كه شدم و پرس و جو كردم، گفتن شفا گرفته. لال مادر زاد بوده و تو زبونش رو باز كردي به اسمت. اينا رو يه خانم نسبتا مسن با اشك و آه واسم تعريف كرد. ميون همهمه شنيدم كه صبح هم دست يه پسر جوون فلج رو گرفته بودي و بلندش كرده بودي با ذكر " الله اكبر" . چي دارم بگم در مقابل اين همه مهربوني تو؟!
9)زودتر اومدم امشب. اين كبوترا هم انگار مي خوان تا صبح بيدار بمونن. شايد هم سراسيمگي شون به خاطر اينه كه دارن از سرراه فرشته ها ميرن كنار! بالاخره شب قدره ديگه، رفت و آمد فرشته ها به زمين زياده! يكيشون فكر كنم بالش گير كرده بود به بال يه فرشته! زخمي نبود، اما نمي تونست بپره. چندتا پسر بچه مي خواستن كمكش كنن پرواز كنه. اما نمي تونست دوباره برميگشت زمين. چه قدر شبيه قصه هبوط ماست! وقتي اومديم رو زمين، ديگه پريدن سخت ميشه. بايد نيروت بيشتر از مجموع جاذبه هاي دنيا باشه كه بتوني بپري. سخته. كار هر كسي نيست... .
10)نصف شبه ديگه. مراسم تموم شده. منم اگه موندم ، واسه خداحافظيه. خداحافظي كه نه، اجازه واسه رفتن. هنوز دارم فكر مي كنم : اين حال و اين حرم و .....من؟! ..... هنوز تناسبي پيدا نكردم!
۱شنبه:
11) دوباره جاده! دوباره كوير! دوباره افق گاهي ناصاف! وقت كه نبود ، ولي سر راه ، سر زديم به قدمگاه كه عجيب زيباست و با طراوت. هر جاي اين خاك كه بوي تن تو رو حس كرده باشه سبز ميشه، چه برسه به اين كه جاي پات هم روش نقش بسته باشه! توي نيشابور هم يه گشتي زديم. فريدالدين عطار و كمال الملك . وبعد مسجد چوبي ، وسط دهكده اكولوژيكي و دست ساز قرن بيستمي!..... اين جاده صاف هم انگار تمومي نداره . بهتره منم مث اين همسفرم يه كم بخوابم!
12) ترمزهاي پشت سر هم ، علاوه بر اينكه بيدارم ميكنه، نشون ميده رسيديم تهران. تهراني كه ترافيك و برج و آلودگي هوا و چراغ هاي قرمز 120 ثانيه اي ، جزو خصوصيات بارزشه! در زمينه خصوصيات نابارز هم اخيرا سعي كردن اين عرفان آب زده و لائيك گونه رو پشت طرح هاي اسليمي و بته جقه اي " ملي " گم و گور كنن! انگار برگشتنم داره سياسي ميشه! از فردا دوباره منم و اين شهر و دانشگاه و جاليز و ........ . اون نشونه راستي چي شد؟!


