تبليغاتX
مترسک آبپاش به دست

 

۱.چه آتشی روشن کرده بودی زیر این کلمات؟

زبانه شعله اش به چشمهایم هم رسیده است!

خداییت کجا رفته؟!

سینه ام می سوزد.

تمامش نمی کنی؟!

 

۲.آتش می زنی بزن!

خاکستر کن اصلا!

می دانی...

اگر شعله ات را برنداری

شعله ام خاموش می شود

و....

تازه اول گداختن است!

 

۳.چرا نفسم تند می شود

 و چرا در را که باز می کنم

صورت به صورت کسی می شوم

 که نمی شناسم اما می دانم نباید!

و چرا وقتی برمیگردم

 دستم خشک می شود روی دستگیره

 و نگاهم روی ورقه ای موازی و شاید مماس با چشمم که:

 ورود افراد متفرقه اکیدا ممنوع؟!

و چرا

دستم را سوزاندی؟!

 

اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

پس نوشت ؛

برای مهرنوشی که باور نکرد، امروز، چه قدر دوستش دارم!

:

عزیزکم ؛

ببخش اگه گاهی تلخم!

به دو تا چیز به شدت اعتقاد دارم

اولی رو که نگفتم اینه:

آدم هایی که دلشون جرات می کنه "واقعا" عاشق باشه

باید دو برابر بقیه از زندگی سهم می بردن!

و دومی رو که گفتم:

هر جا باشی همین خدا رو با خودت می بری

و خدایی که فقط مال خودته و اسمت روش نوشته شده

اولین چیزیه که بسته بندیش می کنی و میذاری توی چمدونت!

امیدوارم خوشبخت تر از این که هستی باشی

و خوشبختی رو به سبکی که خودت دوست داری تجربه کنی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 19:34; توسط  گلک  |