تبليغاتX
مترسک آبپاش به دست

 

۱. امروز هرکی هر چه قدر دلش خواست گریه کرد!

بچه های مدرسه، دوستام...

هر کدوم به یه بهانه ای...

من ولی فقط مث احمقا اشکامو خوردم

 و سعی کردم آرومشون کنم!

 

 

۲. حالم از ونک دم غروب به هم میخوره!

 

 

۳. درست وقتی داشتم سعی می کردم آرومتر باشم؛

به شب نزدیکی که دارم توش راه میرم فکر کنم،

و داشتم سعی می کردم کندتر قدم بردارم،

یه گربه از روی درخت پرید جلوی پام!

حتی حوصله ترسیدن هم نداشتم!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 21:29; توسط  گلک  |