تبليغاتX
مترسک آبپاش به دست

 

 

آوار دلتنگي هاي بي بهونه، گاه و بيگاه مهمون خونه نه چندان آباد دل ميشه. نمي دونم اين دل تنگ چيه كه هر جا ميره  و به هر دري ميزنه، آخرش به تو ختم ميشه و فرياد زدن اسم قشنگت!

اين جمله خوشگلت هميشه ناخوداگاه مهمون لب هام ميشه كه " و اذا سالك عبادي فاني قريب " . به بودن تو ، به خدا بودن تو كه شكي ندارم، كه اگه داشتم قصه دل عاشقم رو هر شب واست مشق نمي كردم. شكي اگه هست، به خودمه. به بودنم با تو. به آدم بودنم، به بنده بودنم.

مي دونم كه نگفته مي دوني چي ميگذره توي دهليزها و بطن هاي قلبم! مي دوني كه دليل اسارت فقط قفس نيست. گاهي يه دين ، يه قرض، يه وابستگي،اسير ميكنه دل رو توي بي چهارچوبي اين دنيا.

مي دوني كه بوي سرخ سيب هاي اين زمين كبود، اول تو رو به يادم مياره و بهشت رو و مهربونيت رو ، بعد خودم رو و سرپيچي هام رو و هبوط رو. حق با توئه.همه هزار و يك شب عشقت رو مرور كردم . هيچ جا ننوشته بودكه وقتي عاشق نافرماني مي كنه، معشوق موظف به چشم پوشيه.

مي دونم كه بودن من هم، و بودن اين دنيا هم واست وظيفه نبوده، لطف بوده و لطف و لطف.

لطف كن دوباره، و بلكه صدباره و هزارباره، و يه كم از اين همه لطافتت رو بريز توي اين دل نالايقم. نه به اميد لايق شدن، كه به اميد عاشق شدن و درك اين عشق.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 6:39; توسط  گلک