تبليغاتX
مترسک آبپاش به دست

 

 

دلم گرفته بود. داشتم آسمون رو نگاه مي كردم.

صدات كه كردم، جوابمو ندادي كه..... ولي ديدم يه ستاره چشمك زد.

باهات كه حرف زدم، چيزي نگفتي كه.... ولي ديدم يه شهاب رد شد.

وقتي زدم زير گريه، حرفي نزدي كه.... ولي ديدم يه ابر كوچيك روي ماه رو پوشوند.

اشكام و حرفام و دلتنگي هام كه تموم شد، لبخند نزدي كه..... ولي ديدم كه داره صبح ميشه و خورشيد داره طلوع ميكنه!

 

پ.ن: اينم موضوع كه گفتم بعدا ميگم:

 

" اَينما توّلوا فثَمَّ  وَجةُ الله"

يعني هر جا رو كه نگاه كني تجلي خدا رو اساسي مي بيني!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 18:28; توسط  گلک