به مناسبت سالگرد روزي كه تكرار هر ساله ش، انگار براي همه خوشاينده به جز من!
بزرگ شدم !
بي خبر و ناخواسته!
امروز صورتم در آينه جا نشد، دستم لاي در تاكسي گير كرد، پاهايم از پنجره اتوبوس بيرون ماند!
به دانشگاه راهم ندادند، چون عكس روي كارت كوچك بود ومن بزرگ. گفتند: به دليل عدم تطابق!
در خيابان دختركي با ديدنم پشت مادرش پنهان شد. حق داشت بترسد. ارتفاع من حداقل دو دهه از او بيشتر بود!
حتي امروز فهميدم كه عاشق پسر روزنامه فروش نيستم، و در تمام اين مدت به دنبال تيترهاي جذاب بوده ام، نه او!
......
به خانه كه برمي گردم، همه مهمان ها با چشمان گرد و دهان هاي باز؛ اما محتاط؛ مي گويند: چه قدر بزرگ شده اي!
دستم را تا مچ در كيك فرو مي برم و فرياد مي زنم: باور نمي كنم!![]()
-------------------------
پ.ن.1: اصولا فرو كردن دست توي كيك ، اونم تا مچ كار خوبي نيست!
گفتم كه بدآموزي نداشته باشم!![]()
![]()
پ.ن.2:
عيد همه مبارك ! ![]()
پ.ن.3: ظاهرا مرواريد و آقا مهدي و ستاره و مريم باغبون باغ سيب ، مي خوان به ما عيدي بدن! شما اين طور فكر نمي كنين؟!![]()
پ.ن.4: هركس ديگه هم كه خواست عيدي بده خودش رو معرفي كنه! ما آماده دريافتش هستيم!![]()


