قیافه ش شبیه همیشه نبود . یه غم همراه با حیرت همه چهره ش رو حتی شاید همه وجودش رو
گرفته بود.
در جواب سوال های مکرر ما با همون حال عجیبش گفت : فاصله مرگ و زندگی چه قدر کمه . شاید
به اندازه یک هزارم ثانیه.
و بعد تعریف کرد که تو راه اومدن آقایی که جلوش تو پیاده رو داشته راه می رفته یه دفعه میفته رو زمین
و این یک ساعت تاخیر برای کمک به اون آدم بوده و زنگ زدن به اورژانس و بعد به پلیس و بعد
به خانواده اون آقا و نهایتا پزشکی قانونی و اورژانس بهشت زهرا... .
فکر می کنم گاهی واقعا لازمه مرگ رو از نزدیک حس کنیم!
و این که : " هرکه با مرغ هوا دوست شود خوابش آرامترین خواب جهان خواهد بود."
*******************
پ.ن (۱) : انگار سیر رشد نشا هایی که توی این جالیز کاشتیم کم کم داره معلوم میشه!![]()
پ.ن (۲) : می خوام پست "مجرم" رو حذف کنم. موافقین یا مخالف؟ ![]()


