تبليغاتX
مترسک آبپاش به دست

 

_ براي سيال ترين روياي رفاقتم:

نمي دونم چي شد كه حال دلم رو پرسيدي. گفتي: انگار عاشقي، اما از نوع عاقلش. عاقلانه عاشقي مي كني انگار. نمي دونم چرا بهت گفتم: من و عاشقي؟! اما دقيقا مي دونم چرا جمله بعدي رو گفتي. گفتي: عشق فقط عشق به آدما نيست. عشق يعني يه حس ماورايي و اوج بودن آدما. اگه عشق نبود، هبوط مون اشتباه خدا بود.

و من فهميدم كه اگه سر راه هم قرار گرفتيم، دليلش اين بود كه امروز، با اين جمله ت، من رو از اين بن بست چند ساله در بياري.بهت گفتم كه حالم رو عوض كردي. نمي دونم چه قدر واژه ها تونستن حسم رو بهت منتقل كنن. حسي كه مطمئنم داشتنش يكي از بزرگترين اتفاقاي زندگيم بود.

تشكرم هر چه قدر هم كه عريض و طويل و قافيه دار باشه بازم نمي تونه بيان كنه احساسم رو. فقط مي تونم بهت بگم: ممنون كه هستي و ممنون كه اتفاق بودنم رو قصه فرض نمي كني.

مي دوني چه قدر دوست دارم.

منتظر روزي مي مونم كه اگه لايق باشم و تواناييش رو داشته باشم، من تفسير باشم واسه كنار هم بودنمون.

 

_ براي خودم:

از دبيرستان كه اومدي بيرون خيلي عوض شدي. فرصت فكر كردن و مطالعه و آشنايي با آدماي مختلف رو پيدا كردي.خيلي چيزا ياد گرفتي. اما يه چيز رو از دست دادي كه هيچ وقت نفهميدي چي بود. از همه پرسيدي. گفتن: حتما خيلي به دوستات وابسته بودي. گفتن: از كار سياسي بكش كنار. گفتن: جوگير شدي. جنبه دانشگاه رو نداري. گفتن: عوض نشدي. فقط  يه كم خشن شدي. گفتن: بله رو بگو و راحتمون كن. مي فهميدي كه اينا جواب نيست، ولي مجبور بودي لبخند بزني. به خيلي از آدما فرصت جواب دادن به سوالت رو دادي. خيلي كتاب خوندي. پاي صحبت خيلي ها نشستي. كلاس هاي مختلف رفتي ولي جواب نداد.

مي ديدم كه اين اواخر ديگه از همه چي بريدي. براي داشتن هيچي تلاش نمي كني و نمي جنگي. مي خواي معمولي باشي و چيزي رو كه گم كردي فراموش كني. مث آدم بري دانشگاه و بياي. درس بخوني. توي وبلاگت بنويسي. خلاصه آدم باشي. آدمي كه هيچ چيز مهمي رو از دست نداده. داشتي عادت مي كردي كه يكي سر راهت سبز شد و حال دلت رو ازت پرسيد ...

بزرگترين شانس زندگيت همين بود. كه عادت نكردي به فراموش كردن گم شده هات.

 

_ براي تويي كه بودنم خواست تو بوده و بس:

توي اين چند سال خيلي گريه كردم، خيلي داد زدم. خيلي عصباني شدم از دستت. حتي باهات قهر كردم. بعد برگشتم دوباره و آشتي كردم باهات. هر كاري بلد بودم كردم. هر ترفندي كه مي تونستم زدم. ولي جوابمو نمي دادي. خيلي شاكي بودم از دستت. مي دونستي. بهت گفته بودم. گفتم چرا نمي بيني منو؟! چرا هرچي بيشتر داد مي زنم كمرنگ تر ميشم واست؟ چرا معجزه نمي كني؟ مگه نمي بيني حالم رو؟ ....

خيلي چيزا بينمون گذشت. حماقتام رو ناديده گرفتي و هيچي نگفتي. الان دارم مي فهمم كه سر تا پا حماقت بودم. براي اينكه داشتم داشته هام رو فرياد مي زدم و ازت مي خواستم!

ممنونم ازت به خاطر آدمايي كه توي مسيرم قرار دادي. به خاطر راه هايي كه جلوي پام گذاشتي. به خاطر اينكه كمكم كردي كم نيارم. و به خاطر اين آرامش عميق و دلچسبي كه روحم رو توش غوطه ور كردي. خلسه اين مستي رو تا هميشه به من ببخش.

 

_ براي تويي كه همراز لحظه هام شدي:

هيچ وقت سعي نكن عشق رو با كاربن بندازي روي كاغذ شطرنجي و خط بكشي بين آسموني ها و زميني هاش! من امتحان كردم. جواب نداد!

هميشه يادت باشه كه خودت معجزه اي . خودت مي توني رنگ كني ثانيه هات رو. و مي توني از اينكه همه زندگيت توي رنگ مورد علاقه ت شناوره، لذت ببري!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 18:16; توسط  گلک