تبليغاتX
مترسک آبپاش به دست

 

فنجان را روي نعلبكي برمي گردانم.

قطره هاي من ، سر مي خورند روي ديواره هاي فنجان.

سرگيجه مي گيرم.دنيا وارونه مي شود.

فنجان را برميدارم. دنيا مي ايستد.

نشانش مي دهم.

نگاه مي كند. خيره و سرد.

نگاهش روي صورتم بر ميگردد. اين بار متعجب.

فنجان خالي را به طرفم مي گيرد:

تو كه نيستي!

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 22:11; توسط  گلک