آستین هایش را بالا زد
و سطل سطل آب حوض را به باغچه ها بخشید.
من را توی سطل ندید.
روی خاک افتادم و مردم!
مردنم را ولی دید!
بعد از آن؛
همیشه مرا در تنگ کوچکی کنار پنجره نگه می دارد!
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 18:30; توسط گلک

